حنانه حنانه ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

برای دخترم

بدون عنوان

دختر نازنیم الان که سه ماهو نیم از اومدن شما گذشته دیگه حال و هوای اوایل زایمان و اون بغض های عجیب غریب که تا بحال تجربه ش نکرده بودم تموم شدن...زندگی با وجود تو خیلی زیباست...دل دردهای حنانه جونم تقریبا یک ماهه که تموم شده. یعنی حدودا از وقتی که برگشتیم خونه ی خودمون. خیلی از این بابت خوشحالم. کولیک برای من یک کابوس بود.خدایا شکرت  
22 خرداد 1391

بدون عنوان

دختر ناز من، حنانه ی خودم مامان جون الان سه ماه و نیمه هستی عزیز دلم. الان عین یه فرشته کوچولو توی بغلم خوابیدی.این لحظه رو با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم.با هیچی. عزیز دلم این تنها تو نیستی که به من نیاز داری. من به وجودت، به خنده هات، به بوی بهشتیت محتاجترم. من به عشق نفس کشیدنت زنده ام...
22 خرداد 1391

بدون عنوان

  تا پایان این هفته برمیگردم به خانه ام...خانه ای که از این پس یک عضو جدید دارد. روزهای سه نفره در انتظارمان است. خانواده ای واقعی. خیلی واقعی. تصور روزهای آینده دلم را از عشق لبریز می کند. آیا روزهای آینده ی خانواده ی کوچکمان به همین اندازه ای که در ذهنم بارها مرورش کرده ام زیبا و وصف نا پذیر خواهد بود؟ میدانم که خداوند باز هم ما را غرق در الطاف بیکرانش خواهد کرد...میدانم... این بار که قدم به این خانه خواهم گذاشت یک همسرم و یک مادر. خدایا کمکم کن خانه ی کوچکم را لبریز از عشق و شادی کنم.عشقی که چشمه ای از دریای بیکران عشق تو باشد...میخواهم دخترم در فضای عشق تو نفس بکشد. میدانم کمکم خواهی کرد.       ...
9 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

دلا بیا به سرای علی سری بزنیم به خانه ای که شکسته درش دری بزنیم شنیده ام که در این روزها علی تنهاست بیا به خانه ی بی فاطمه سری بزنیم ...
9 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

بچه ها آن چیزی که ما آرزو داریم نمی شوند آن چیزی که هستیم می شوند. باید سعی کنم بهتر باشم، خیلی بهتر
9 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

حنانه جونم، عزیز دلم من و بابایی خیلی دوستت داریم، گل من همیشه بخند، بابا مصطفی میگه وقتی من ناراحتم دل شما درد میگیره، آخه چیکار کنم که وقتی دل شما درد میگیره قلب منم درد میگیره، گل من شما بخند که همه ی دنیا بخنده، منم بخندم
28 فروردين 1391

بدون عنوان

عاقبت در یک شب از شب های دور کودک من پا به دنیا می نهد آن زمان بر من خدای مهربان نام شور انگیز مادر می نهد   خدایا من لایق مادر بودن نبودم و دریغ که این را نمی دانستم...   ...
28 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد