حنانه حنانه ، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره

برای دخترم

بدون عنوان

با محمدمصطفی مسابقه گذاشته ایم که جنانه زودتر بابا گفتن را یاد میگیرد یا مامان گفتن را؟ من هر وقت فرصت میکنم مامان گفتن را با حنانه تمرین میکنم و محمدمصطفی بابا گفتن را! امروز دارم فکر میکنم زبان کودکم با چه کلمه ای به سخن گفتن باز شود زیباتر است؟
24 خرداد 1391

بدون عنوان

انسان هر روز باید در مسیر تکامل قدمی به جلو بردارد، مهم نیست الان کجا هستی و در گذشته چه کرده ای.مهم این است که امروز بهتر از دیروز باشی. گاهی با خودم فکر میکنم کاش در دوران بارداری ام تلاش های بیشتری میکردم، مراقبت های بیشتری میکردم از چشم و گوش و زبانم، یاسین ها و مریم ها و انبیاهای بیشتری میخواندم برای دخترم، بیشتر و بیشتر...کاش هیچ غیبتی نمیکردم، هیچ دروغی نمیگفتم...کاش هیچ فکری از جنس دنیا مرا به خود مشغول نمیکرد...کاش هر نفسم را با یاد خدا عطرآگین میکردم. و ای کاش های فراوان دیگر. خیلی تلاش کردم برای اینکه سدی نشوم در مقابل خوب بودن و خوب شدن دخترم، کاری نکنم که سرعت حرکت فرزندم را در مسیر الهی کم کنم. ولی همیشه جا برای بهتر بودن و بهت...
23 خرداد 1391

بدون عنوان

تربیت کودکانمان کار خیلی پیچیده ای نیست. یک فرمول ساده دارد که بهش کاملا اعتقاد دارم. خودمان را تربیت و اصلاح کنیم، کودکمان با فطرت خدایی اش درست تربیت می شود...به همین سادگی
22 خرداد 1391

بدون عنوان

دختر نازنیم الان که سه ماهو نیم از اومدن شما گذشته دیگه حال و هوای اوایل زایمان و اون بغض های عجیب غریب که تا بحال تجربه ش نکرده بودم تموم شدن...زندگی با وجود تو خیلی زیباست...دل دردهای حنانه جونم تقریبا یک ماهه که تموم شده. یعنی حدودا از وقتی که برگشتیم خونه ی خودمون. خیلی از این بابت خوشحالم. کولیک برای من یک کابوس بود.خدایا شکرت  
22 خرداد 1391

بدون عنوان

دختر ناز من، حنانه ی خودم مامان جون الان سه ماه و نیمه هستی عزیز دلم. الان عین یه فرشته کوچولو توی بغلم خوابیدی.این لحظه رو با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم.با هیچی. عزیز دلم این تنها تو نیستی که به من نیاز داری. من به وجودت، به خنده هات، به بوی بهشتیت محتاجترم. من به عشق نفس کشیدنت زنده ام...
22 خرداد 1391

بدون عنوان

  تا پایان این هفته برمیگردم به خانه ام...خانه ای که از این پس یک عضو جدید دارد. روزهای سه نفره در انتظارمان است. خانواده ای واقعی. خیلی واقعی. تصور روزهای آینده دلم را از عشق لبریز می کند. آیا روزهای آینده ی خانواده ی کوچکمان به همین اندازه ای که در ذهنم بارها مرورش کرده ام زیبا و وصف نا پذیر خواهد بود؟ میدانم که خداوند باز هم ما را غرق در الطاف بیکرانش خواهد کرد...میدانم... این بار که قدم به این خانه خواهم گذاشت یک همسرم و یک مادر. خدایا کمکم کن خانه ی کوچکم را لبریز از عشق و شادی کنم.عشقی که چشمه ای از دریای بیکران عشق تو باشد...میخواهم دخترم در فضای عشق تو نفس بکشد. میدانم کمکم خواهی کرد.       ...
9 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به برای دخترم می باشد