عشق
روزی که عاشق شدم باران می بارید. پدرت از خدا می گفت و از زندگی خدایی. وقتی گفت می خواهد تا هم در دنیا و هم در بهشت در کنار هم باشیم دلم لرزید. وقتی گفت می خواهد تا رسیدن به خدا یاری گر هم باشیم عاشقش شدم. چهار سال پیش من و پدرت هم کلاسی بودیم دخترم. در دانشکده ای که خدا غریبه بود و دین به آسانی به فروش می رفت، او در چشم من گوهری ناب بود. دخترکم روزی می رسد که تو هم عاشق می شوی. من تو را به خدا سپرده ام و می دانم که در آن روز فرق بین عشق و چیزی را که به نام عشق در بازار عرضه می شود خواهی فهمید. خواهی فهمید عشقی که سرشار از بوی خدا باشد تو را می برد تا آسمانها. خواهی فهمید عشق بی خدا پوچ است، گرچه بزک کرده و رنگارنگ است. از خدا می خواهم دوست ب...
نویسنده :
مادر و پدر
16:53
فرشته ی پنج و نیم ماهه ی بابا!
معصومانه
نگاه معصومانه ات آتش بر دلم می زند...مادرت کجاست؟ ...
نویسنده :
مادر و پدر
23:54
مهمانی
روسری سیلک جای خودش را داده به روسری نخی. لکه های شیر خشک شده روی چادر مشکی همیشه تمیزت عجیب توی چشم است. سعی می کنی هم زمان که کوچولویت را روی یک دستت خوابانده ای، تا هنوز بیدار نشده قاشق های غذا را تند و تند توی دهانت بچپانی! در این بین نگاهی می اندازی به صورتش و می بینی چشمانش باز باز است! باید خودت را برای مبارزه ای جدید آماده کنی! کم کم کوچولویت شروع می کند به آواز خواندن. بلندش می کنی و می نشانی اش روی پاهایت. ناگهان با یک حرکت غافلگیرانه دست می کند توی بشقاب سالادت و این بار لکه های سس و گوجه است که می نشیند روی مانتوی رنگ روشنت. تند تند دستهای کوچولوی آغشته به سالادش را پاک می کنی. این بار نوبت لیوانت است که نقش بر زمین شود. از اینکه...
نویسنده :
مادر و پدر
13:36
زلزله
شب خواب زلزله دیدم. سنگ ها از دیوارها کنده می شدند و بر سر آدمها می ریختند. عصر اما خواب نبودم. زلزله آمد. تنها کسی که در زلزله می خندید حنانه بود. رها و آرام. ما اما هر کدام وابسته ی چیزی بودم به رنگ دنیا. هنوز هم پس لرزه ها می آیند و می روند و من هنوز با هر تکانی دلم هری پایین می ریزد ... حنانه آرام خوابیده است... خدایا پناه می برم به تو. پناه می برم به تو. پناه می برم به تو. کشته گان این حادثه را بیامرز. به بازماندگانشان صبر عطا کن. شب 23 ماه رمضان. شب قدر
نویسنده :
مادر و پدر
0:56






