برای دخترم

برای دخترم

می نویسم برای دخترم، هدیه ای از سوی خدای مهربان

برای تعجیل در فرج آقا

دیگر گناه نکنیم...



[ موضوع : ]
[ جمعه 10 شهريور 1391 ] [ 20:01 ] [ مادر و پدر ] [ ]
مامان

من به عقیده ی خودم مامانی هستم با حس عذاب وجدان فوق العاده قوی. کافیست یک بار وقتی حنانه دارد خرابکاری! می کند کمی با صدای بلندتر از حد معمول او را از آن کار منع کنم، آن وقت عذاب وجدان تا شب ولم نمی کند و این خیلی بد است. نه تنها برای خودم، بلکه برای حنانه هم. من کلا مادر ملایمی هستم! حتی اگر صبح دندانهای دو سه تا بچه ی کاملا غیر همکار را پالپکتومی کرده باشم و آن دو سه بچه در تمام طول کار درست نزدیک گوشم جیغ های بنفش کشیده باشند، باز هم ظهر که به خانه برمی گردم و حنانه هوس می کند موهایم را بکشد، سعی می کنم ولوم صدایم را در حد پایین نگه دارم. ولی همه ی مادر ها حتی صبورترین و ملایم ترینشان هم لحظاتی را تجربه می کنند که خستگی، رمقی برایشان نمی گذارد و توان سر و کله زدن با بچه شان را از دست می دهند. من هم چنین لحظاتی را تجربه کرده ام و می کنم. در این دو سال سعی کرده ام به خودم بقبولانم که عذاب وجدان بدترین اتفاقی ست که می تواند در این مواقع رخ دهد. من باید سعی کنم صبورتر باشم و رفتارم را تصحیح کنم ولی عذاب وجدان نه. دارم سعی می کنم یاد بگیرم به خودم احترام بگذارم و قبول کنم مادرها هم گاهی خسته می شوند. سعی می کنم قبول کنم که یک مادر وقتی مادر خوبی برای فرزندش است که خودش را جدی بگیرد، بفهمد هر کاری طبق خواسته ی خودش انجام دهد لزوما به معنای خودخواهی و نادیده گرفتن فرزندش نیست. در این دو سال فهمیده ام بچه ها هم مادرهای این چنینی را دوست ندارند و از بودن در کنارشان لذت نمی برند، همین یک دلیل کافی ست که مادری باشم که به خودش احترام می گذارد... در پی تصحیح رفتار خودش است نه آزار روح و روان خودش



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 13:43 ] [ مادر و پدر ] [ ]
روزهای مادرانه دخترانه پدرانه

روزهای دو سالگی روزهای مهمی برای هر کودکی هستند، روزهای گرفتن از شیر و پوشک و پستونک. روزهای استقلال بیشتر. حنانه، در حوالی نوزده،بیست ماهگی، خودش خود به خود از شیر گرفته شد! چند وقتی بود که خیلی علاقه ای به شیر خوردن نشان نمی داد و من هم دیگر اصراری نکردم و او هم دیگر اصلا سراغش را نگرفت! به همین راحتی! این روزها بیشتر به من وابسته شده، مخصوصا چند روز اخیر که دیگر پستانک را کنار گذاشته ایم. شب ها موقع خواب انگشت کوچک دستم را می گیرد و می چرخاند! روزها مدام می گوید" بریم مامان". همه ی رنگ ها را یاد گرفته، چند تا از اشکال هندسی را هم بلد است، به پازل درست کردن خیلی علاقه دارد، لگو را هم دوست دارد. تبلیغات تلویزیون را کم کم دارد حفظ می شود! البته تلویزیون زیاد نمی بیند ولی به نظرم حافظه اش خیلی قویست. نقاشی کردن را هم خیلی دوست دارد، تا جایی که روی کاناپه ی صورتی عزیزم پر شده از خط و خطوط کج و معوج! نمیدانم این چه علاقه ی عجیبی ست که به خمیر دندان و قرص دارد! خواب شبش خیلییییی خداروشکررررر بهتر شده ولی هنوز هم گاهی شب ها بلند می شود و می گوید " بریم اونجا" و با دست پذیرایی را نشان می دهد. من هم بغلش می کنم و تلوتلوخوران می برمش توی خانه می چرخانم تا دوباره خوابش ببرد. حرف زدنش دیگر تقریبا کامل شده فقط ضمایر فعل ها را اشتباه می کند! دختر با نمکی شده و دل مامان و باباش را حسابی بردهقلب 

نماز

 

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 13:25 ] [ مادر و پدر ] [ ]
تولدت مبارک عزیز دلم

حنانه جانم تولد دو سالگی ات مقارن شد با روز قبل مراسم نامزدی خاله مریم و عمو سعید. با این حال من و مخصوصا بابا مصطفی تصمیم راسخی داشتیم که هر جور شده جشن تولدت را در همان روز قبل از مراسم و توی اون هیری ویری برگزار کنیم! همه ی مقدمات را هم به هر زحمتی بود فراهم کردیم. ولی دخترک نازم چون شما خیلی خسته بودی، وقت برگزاری جشن تولدت چنان خوابی رفتی که نگووووو. ما هم ناچار جشن تولدت را موکول کردیم به جمعه یعنی روز بعد از مراسم خاله مریم و عمو سعید.

دخترک گل مامان، تولد دو سالگی ات مبارک، همیشه خوب و معصوم بمانی عزیزم ...

دو سالگی

 

اینم دو سالگی مامان زهرایت!

مامان



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 19 اسفند 1392 ] [ 12:54 ] [ مادر و پدر ] [ ]
نقاشی

این نقاشی یک کوچولوی بیست و سه ماهه ست. بعد از اینکه هر کدومشونو کشید، ازش پرسیدم چی نقاشی کرده. سیب و گلابی و کیوی رو سریع گفت. به اخری که رسید یه فکری کرد، گفت "تیلفون"، گفتم "نه". گفت "ماااااست" گفتم "نه". با اعتماد به نفس تمام یک نگاهی به من کرد و انگار که داره سواد منو امتحان میکنه پرسید" اگه گفتی این چیههه؟" !

در اخر هم به این نتیجه رسید که اون شی خارق العاده یک قایقه!

نقاشی

 

اینم یه اثر هنری دیگه از حنانه بانو

هنر

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 17 بهمن 1392 ] [ 16:06 ] [ مادر و پدر ] [ ]
مارمولک!

داریم کارتون مارمولک اسکارو تماشا می کنیم.

حنانه: مامولک بیا، بیا بخواب پیش بابا !!

ما:تعجب

 

با اصرار حنانه خانوم در شیشه شیرشو باز کردم و دادم دستش. تمام حواسمو جمع کرده بودم که چای داخل شیشه رو نریزه روی سفره که ناگهان دست خودم خورد به شیشه و چای روی سفره ریخت.

حنانه: دیدی ریخت؟

من:خجالت

شادی



[ موضوع : ]
[ شنبه 7 دی 1392 ] [ 16:56 ] [ مادر و پدر ] [ ]
حنانه-مشهد-آذر 92

حرم

 

مشهد



[ موضوع : ]
[ جمعه 6 دی 1392 ] [ 20:40 ] [ مادر و پدر ] [ ]
گنبد طلا

یک هفته گذشت از برگشتنمان، رفتیم به پابوس امام رضا، من و بابا مصطفی و حنانه. این بار زیارت سه نفریمان جور دیگری بود انگار. سه تایی می رفتیم چند ساعت می نشستیم در رواق دارالحجه، حنانه با بچه ها بازی می کرد، چادرش را سرش می کرد و سجده می کرد و نماز می خواند، بعد به نوبت من و بابا مصطفی می رفتیم بالا و زیارت می کردیم و برمی گشتیم، انقدر به حنانه خوش می گذشت که دیگر نمی خواست از آنجا برگردیم و گریه زاری راه می انداخت.

هوای مشهد حسابی سرد بود و حنانه را طوری لای پالتو و پتو می پیچاندیم که طفلک نمی توانست تکان بخورد.

پ.ن. خیلی مزه می دهد برف آرام آرام ببارد و تو بنشینی توی یکی از رواق های نزدیک ضریح که از آن درهای چوبی پنجره دار دارد و نگاه کنی به برفی که آرام آرام صحن را سفید پوش می کند...

پ.ن. امام مهربانم، دلم دوباره برایت تنگ شده است... چه کنم با این دل بیقرار؟

مشهد



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 19:36 ] [ مادر و پدر ] [ ]
تاب تاب عباسی

می گوید"مامان حسودی نکن" می گویم: "چشم مامان جان"

می گوید"مامان بیشین" "مامان پاشو" "مامان پماد نزن" "مامان بغل" می گویم: "چشم مامان جان"

این روزها که حنانه خانوم با سرعت فوق العاده ای در حال یادگرفتن کلمات و درست کردن جملات جدید است، ما هم بیشتر از قبل در حال تمرین "چشم" گفتن و اطاعت کردن از اوامر ایشان هستیم!

عاشق زرشک های توی یخچال مادر است و هر روز حسابی از خودش پذیرایی می کند! به زرشک هم می گوید"شیگا". حالا کجای این دو کلمه به هم شبیه است نمی دانم

شب ها هم چنان دوست دارد لالایی های شبکه پویا را تماشا کند و وقتی تمام می شود بغض می کند!

عاشق کرم زدن به دست و پایش است و اگر کرم دم دستش باشد همه جا را آباد می کند!

شب ها دوست دارد دستم را بگیرد و بخوابد، می گوید "دستی مامان" یعنی مامان دستت را بده

چند شب پیش توی خواب می خواند" تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی"!

دختر شیرین زبان که در خانه داشته باشی می فهمی زندگی زیباست با تمام سختی هایش ...

 

 



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 19:18 ] [ مادر و پدر ] [ ]
عشق کوچولوی من

با خودم فکر می کنم من فقط همین یک بار مادر شده ام و بار دومی در کار نیست، قرار می گذارم با خودم که یک روز یادم نرود من تنها مادر یک بچه ام، که یک روز یک حس بازیگوش شاد زیر گوشم قصه ی زیبای بچه ی دیگری را نخواند و من دلم قنج نرود برای بوی نوزاد چند روزه و هوس نکنم یکبار دیگر مادر بچه ای باشم که با اینکه اصلا شکل من نیست ولی چشمانش و حالت نگاهش و حالت حرف زدنش و بوی لباسهایش مرا یاد خود گم کرده ام می اندازد. من برعکس خیلی از مادرهای یک بچه ای، وقتی از زور بیخوابی چشمانم بسته می شود این فکرها را نمی کنم، وقتی به پاشنه های ترک خورده ام نگاه می کنم تصمیم نمی گیرم که دیگر اشتباه بچه دار شدن را تکرار نکنم، وقتی حنانه ام مریض می شود و هزار بار تا صبح نفسش  می گیرد و از خواب می پرد به این نتیجه نمی رسم که دیگر مادر نشوم.

من وقتی قلبم پر می شود از یک عشق کوچولوی صورتی، دلم نمی خواهد مادر بچه ی دیگری باشم. وقتی دخترکم می آید دستانم را می بوسد، هر چند شاید معنای این کار را نفهمد، من دلم نمی خواهد بچه دیگری "مامان" صدایم کند، نمیدانم چرا. شاید روحم ظرفیت تحمل عشق دیگری را ندارد. شاید می ترسم، می ترسم از وابستگی به موجود کوچولویی که نمی دانم بعدها در مورد من چطور فکر خواهد کرد، وابستگی به نگاه دخترک کوچولویی که از الان می دانم همیشه در کنارم و جلوی چشمانم نخواهد ماند. من می ترسم از اینکه یک روز دلم بخواهد محکم در بغلم بفشارمش و او نباشد ...



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 12 آذر 1392 ] [ 17:43 ] [ مادر و پدر ] [ ]
مامان، بغل!

وای نمی دانی چه کیفی داد! داشتم کیسه ی پر شده ی جاروبرقی را خالی می کردم که آمدی سراغم. صورتت را چسباندی به صورتم، ماچم کردی و رفتی آن طرف تر ایستادی، بعد دوباره آمدی و دوباره صورتت را چسباندی به صورتم و گفتی "مامان، بغل" و بغلم کردی :-)



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 7 آذر 1392 ] [ 14:22 ] [ مادر و پدر ] [ ]
امتحان

مدتی ست اگر وقت کنم و سری به فضای مجازی بزنم حتما می روم سراغ وبلاگهای مادرانی که کودکان بیمار دارند، آنهایی که بچه ی CP دارند، می خوانم و زجر می کشم و اشک می ریزم و باز هم می خوانم، بعد افسرده می شوم و در لاک خودم فرو می روم و محمد مصطفی که از سر کار می آید فکر می کند از دست او آزرده ام. نمی دانم این خودآزاری های من تا کجا ادامه خواهد داشت. بعد فکر میکنم چقدر مادران این بچه ها قوی هستند، شاید هم قوی نباشند ولی مگر کار دیگری ازشان برمی آید؟ بعد از خودم بدم می آید، بچه ای دارم که خدا را صد هزار مرتبه شکر سالم است و زندگی آرامی دارم. من کجای دنیا ایستاده ام؟ آن آدمها امتحانشان معلوم است و دارند امتحانشان را چه خوب و چه بد پس می دهند. من هم حتما دارم امتحان می شوم. با این وضعیتی که الان در آن هستم دارم امتحان می شوم. نمی دانم خدا چطور امتحان هر کس را تعیین می کند، فقط می دانم که شانه های من زیر بار امتحانهای آن چنانی می شکند ...



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 3 آذر 1392 ] [ 17:10 ] [ مادر و پدر ] [ ]
دلم روضه می خواهد

محرم آمده، می دانی دلم چه می خواهد؟ دلم می خواهد همه ی این فکرهایی که در سرم می چرخند را یکدفعه بریزم بیرون، بعد یک صبح تا شب بروم بنشینم در مجلس حاج آقا قاسمیان، بعد یک دل سیر گریه کنم، برای خودم، بعد حاج آقا روضه ی شیرخواره ی کربلا را بخواند و من هق هقم برود برسد به آسمان، حنانه را محکم در بغلم بگیرم و قلبم هی تند تند بزند، بعد من همسر خوبی بشوم و مادر خوبی بشوم و دختر خوبی بشوم و آدم خوبی بشوم...مثل آن روزها که محمد مصطفی مرا می برد مجلس حاج آقا و بعد که بیرون می آمدیم من حس می کردم که خیلی آدم بهتری شده ام ... دلم تنگ است

 

 



[ موضوع : ]
[ پنجشنبه 16 آبان 1392 ] [ 14:02 ] [ مادر و پدر ] [ ]
شوهر!

تازه فهمیدم دختر شوهر دادن عجب کار سختیه! واقعا دلم به خودم و مامانای دختر دار می سوزه! حنانه جونی از الان گفته باشما، من دختر شوهر بده نیستم! بعدا نگی نگفتمچشمک

عسل



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 17:52 ] [ مادر و پدر ] [ ]
دخترکم سلام

سلام عزیز دل مامان، حنانه ی من، تو داری بزرگ و بزرگتر می شوی، من قلبم هر روز از عشق تو لبریزتر.

این روزها که روزهای نوزده ماهگی ات را می گذرانی، شیرین تر از همیشه شده ای عزیزکم. من را اغلب اوقات "مامان سهسی" صدا می زنی و بابا را "بابا میصته"! جدیدا شروع به ترکیب کردن کلمات کرده ای مثلا سهسی را از آخر "مامان سهسی" بر میداری و می چسبانی به کلمات دیگر. مثلا با خودت تمرین می کنی: "مادر سهسی" "باجی سهسی" و ...! نا گفته نماند که به "بابا جون" می گویی "باجی" ! سوره ی توحید را که می خوانم آخر هر آیه را خودت می گویی دخترک نازم! فقط به جای "صمد" می گویی"سبد"! خدا همان را هم از تو قبول می کند عزیزکم. خیلی خوشحالم که تو سالمی، که تو خندانی. ولی غمگینم از خودم. از خودم به خدا گله دارم. از اینکه آنطور که باید باشم نیستم. تو نگاه می کنی به ما. هر کاری که انجام می دهیم را ثبت و ضبط می کنی. یک روز سر قضیه ای گفتم "اه" و تو چندین بار تکرارش کردی. می ترسم از نفس خودم. مادرت از خودش در تربیت تو می ترسد دخترکم. خدایا می شود من را از واسطه گری در تربیتش معاف کنی و خودت بی واسطه تربیتش را به دست بگیری؟ وضع مرا که می بینی خدایا

فرشته



[ موضوع : ]
[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 16:42 ] [ مادر و پدر ] [ ]
حنانه (1)

خیلی وقت بود می خواستم راجع به این موضوع برایت بنویسم ، از همان هایی که شاید به درد چند سال بعدت بخورد(البته طی دو اپیزود و بیشتر قسمت دومش ) ..... نام گذاری شما یک پروسه چند ماهه بود از چند ماه قبل از تولد تا حدودا یک هفته بعد از تولد که تمام اعضا خانواده ها رو مشغول خودش کرده بود تا اینکه  سپردیمش به خدا و بهترین هم شد ، خدا رو شکر . ماجرا از این قرار بود که همه تو این چند ماه اسامی خودشون رو پیشنهاد می دادن، از شکوفه باجی گرفته تا عسل دایی و طهورای باباسی و................ تا این که تقریبا یک هفته بعد از تولدت بود که مراسم "اسم انتخابون" گذاشتیم و مایی(مادر پدر) و باباسی(بابای پدر) و عپو سدی(عمو سعید) و عمه( عمه ! البته تلفظش متفاوته) و مادر(مادر مادر) و مامانی(مادربزرگ پدر) به همراه من و مامان قرار شد اسمتون رو انتخاب کنیم ، از بین تمامی اسامی که خوشمون اومده بود و پیشنهاد شده بود نهایتا سه تا اسم انتخاب کردیم ، "طهورا" ،" زینب" و" حنانه" . ( جالبه میون اون همه اسم که حتی خیلی از اون ها یادم نیست اما اولین باری که مامان این اسم رو گفت دقیقا یادمه کی کجا و چگونه بود!!!! ،  با اینکه قبلش از یه مسله تو دانشکده  ناراحت بودم ولی تا مامانت اینو گفت کلا حال و احوالم متحول و مسرور شد!!!! ) ولی نهایتا به احترام نظر همه این 3 اسم رو که مورد اتفاق بود و ما هم دوست داشتیم  رو نوشتیم و  قرار شد از بین اونها یکی رو انتخاب کنیم ، من و مامان هم  تصمیم گرفتیم اسامی رو بزاریم داخل قران و اسم شما رو هم بسپریم به خدا ، تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ، و باباسی هم با رعایت آداب و مقدمات و ......اسم شما رو از داخل قران دراورد و از اونجا بود که شما رو "حنانه" صدا کردیم .........

پ.ن: 1-یه عذرخواهی بدهکاریم به همه دوستانی که به ما سر زدند ولی ما خونه نبودیم چند وقتی!!!! دیگه از یه مادر رزیدنت سال دو و یه پدر سرباز و مطروح (کسی در حال گذراندن طرح است!) همین میشه ، شرمنده. ولی ما هم به دوستان سر میزدیم اما به قول معروف به صورت خاموش

- راستی حنانه خانوم فیلم مراسم هم موجوده ، یادم بنداز اگر از گزند حوادث جان سالم به در برده بود نشونت بدم ...



[ موضوع : ]
[ شنبه 20 مهر 1392 ] [ 23:25 ] [ مادر و پدر ] [ ]
عصمت

حنانه ی عزیز من، دختر کوچولوی نازنینم، روز دختر مبارکت باشد. دخترکم این را از مادرت همیشه به یاد داشته باش که مهم ترین گوهر وجود تو معصومیت و پاکدامنی توست، امیدوارم حضرت معصومه نگهدار عصمت و پاکی ات باشد. این روزها که دختران با ملاک خودآرایی و ظاهرشان قضاوت می شوند تو دخترک زیبایم فراموش نکن که برترین قاضی دنیا خداست و او تو را با پاکدامنی ات قضاوت می کند. خودت را به او بسپار و از دنیای پست و آلودگی های آن نهراس ... مادرت برای تو و گوهر وجودت دعا می کند، اگر قابل باشد...

نگاه



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 18 شهريور 1392 ] [ 12:23 ] [ مادر و پدر ] [ ]

ماه را توی آسمان دیده ای، دست کوچولویت را دراز کرده ای طرفش و با لحن آمرانه ای می گویی "بده"! حالا ماه از کجا پیدا کنم بدهم دستت نمی دانم

پ.ن: این روزها هر چیزی برایت نقاشی کنم یا هر چیزی توی کتاب ببینی می گویی بده! چند روز پیش مجبور شدم توپ و قلب و ستاره ای را که برایت نقاشی کرده بودم  با قیچی از دفتر جدا کنم و بدهم دستت،  یعنی تا این حد!

تاب



[ موضوع : ]
[ دوشنبه 4 شهريور 1392 ] [ 10:39 ] [ مادر و پدر ] [ ]
زبان مشترک

وارد اتوبوس حمل مسافران هواپیما که می شویم همه ی صندلی ها پر هستند. خانمی تقریبا مسن بلند می شود و تعارف می کند که بنشینم. هر چه اصرار می کنم که "نه بابا! همین جوری راحتم، خودتون بفرمایید" قبول نمی کند. خانمی که در صندلی کناری نشسته، با آن ناخن های لاک زده ی قرمز رنگش لپ حنانه را نوازش می کند و برایش شکلک در می آورد! مطمئنم چشمانش دارند از پشت عینک آفتابی اش لبخند می زنند. می خواهیم سوار هواپیما شویم، دختر دبیرستانی شادانی! دستانش را جلوی بقیه می گیرد تا من و حنانه راحت تر از پله ها بالا برویم. موقع پیاده شدن از هواپیما، مهماندار با نگرانی مادرانه ای ازم می خواهد که با چادرم سر دختر کوچولو را بپوشانم که خدای نکرده سردش نشود!  وقتهایی که حنانه در بغلم وول می خورد، حس می کنم آدمها مهربانتر شده اند، حس می کنم دیگر چادرم توی ذوق هیچ دختری نمی زند، حس می کنم دخترکم یک زبان مشترک است بین من و آدمهای متفاوت اطرافم... آخر همه ی آدمها دلشان تنگ شده، برای معصومیت ناب کودکانه



[ موضوع : ]
[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 15:37 ] [ مادر و پدر ] [ ]
بی من

یادت باشد باز دوباره بدون من رفتی، هر بار که بی من رفتی با خودم گفتم دفعه ی بعد نمی گذارم بروی، دو تا پایم را می کنم توی یک کفش و نمی گذارم بروی، ولی هر بار شوق توی چشمانت را که دیدم ...

باور کن، بی تو لحظه هایم آهسته می گذرند، باور کن، بی تو بغض در گلوی ثانیه هایم می شکند، باور کن، بعد پنج سال، هنوز هم یک روز بی تو برایم یک سال است، دلم برایت تنگ است ...

اگر باور نداشتم که به جهاد می روی، نمی گذاشتم بروی، خودت خوب می دانی

پ.ن: دلم برای  آدمهایی نمی سوزد که برای درمان دندان دردشان چشم به راه بچه های اردو جهادی هستند، دلم برای خودم بیشتر می سوزد

اردو جهادی     اردو

جهادی   و

 

 

 



[ موضوع : ]
[ سه شنبه 22 مرداد 1392 ] [ 17:09 ] [ مادر و پدر ] [ ]
خانه پدری

نمی دانی چه لذتی دارد تلپ!!! شدن در خانه ی پدری، وقتی ظهر ماه رمضان، خسته و گرسنه، از دانشگاه آمده ای و حنانه، شاد و پر انرژی ست و محمد مصطفی سر کار است. می دانی همیشه یکی در آن خانه هست که با حنانه بازی کند و تو یک دل سیر بخوابی، بدون دغدغه ی غذای حنانه یا کثیف شدن پوشکش یا زمین خوردنش



[ موضوع : ]
[ يکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 18:31 ] [ مادر و پدر ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد